شهر آشنایی

مبهوت به رنگ‌ها و به محیط نگاه می‌کند. از محیط جدیدش راضی است اما هنوز نمی‌خواهد از آغوشِ امنِ پدر و مادر جدا شود. کمی بعد مربی بغلش می‌کند و… دوباره امنیت!
دو ساله است و اسمش را می‌گوید اما جمله‌هایش کوتاه‌اند.
کم‌کم کفش‌هایش را خودش می‌پوشد و همین تا مدتی باعث می‌شود شما دیر سر کار برسید. قرار است مستقل شود!
آغازِ تلاشِ این دانای کوچک برای درک معنا، از همین‌جاست. جایی امن و شاد که داستانِ همدلی‌هایش شروع می‌شود. داستانی که با همۀ احساسش خلق می‌کند و به تصویر می‌کشد.

با قطار شادی به کلاس دیگر می‌رود. حالا مسائل را از دید خودش بررسی می‌کند و راه‌حل ارائه می‌دهد.
از لای در اتاق با اشتیاق نگاهش می‌کنید، دارد لباسش را می‌پوشد…
روی سن ایستاده است و روبه‌روی جمعی از بزرگ‌ترها هویت ملی‌اش را بلند می‌خواند:
ای ایران ای مرز پرگهر…
و به دبستان سلام می‌کند!

شهر آشنایی برای شهروند کوچک با رویاهایی بزرگ
شهر آشنایی برای شهروند کوچک با رویاهایی بزرگ
Workplace

در این راه خانه ای است که پله هایش از رنگ دستهای کودکان رنگین کمان است.
خانه ی کودک پله، راهِ پَرسه های کودکی.

فهرست